غم توی جیبم؟
من غم را می خورم
همچو حیوانی که سبزینه را
همچو خاکستری که آتش می خورد
دیشب دوباره گریه کردم -یادها را آرزوها را
تورا ماندها را رفته ها را
مادر بزرگم: یاد دارم طاقت شب گریه ها یم را نمی آورد
سبد را سریز از خوش باوری می کرد برایم سیب می آورد
از لای تنها کتابش قاصدک ها هوا می کرد
من اما دفتری بودم پر از جا پا و نقاشی
او پر از تخت و سماور
من اما خانه ای بودم پر از اسباب دیگر،پر از پله، پر از آدم، پراز باور
آدمکها با ذغالی دفترم را خط خطی کردند
اما من هنوزم گهگداری مثل یک ابر بهاری ، نه از باران از بهارانت نمی دزدم
زمین را ،آسمان را برایت آرزو کردم
اگر جایی برای آرزو بودن بود من غفلت نمی کردم
آنقدر مغرب به بام خانه ات تابید تا که خانه ات گم شد
دیگر جای پایم را غبار و ماسه پر می کرد
دوباره گریه کردم رفته ها را
دفتر نقاشیم از گریه نم زد
بر کاغذ چروک افتاد
تو رفتی، من سفر کردم
رد پایم پر شد
اجاق قلب ما آماده آتش گرفتن بود
سیاهی را بگیر از دست آدمها و از سینه کش دفتر!
بگیر از دست آدمها زغال و روسیاهی را!
اجاق قلب ما آماده فرمان دربان جهنم بود
نه غفلت !آرزو کن نازنینم!
باز اگر جایی برای( آرزو بودن) بود !..............
+ نوشته شده توسط شهریار در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت
1 بعد از ظهر |